| صبر و حلم امام علي عليه السلام |
| صفحه اصلي | تماس با ما | آرشيو وبلاگ |
ايام و تاريخ زندگى امير مؤمنان على عليه السلام بر چهار بخش متصور است: 1-دوران كودكى و چند ساله آغاز عمرش كه در دامان پدر و مادر زندگى مىكرد. 2-عصر پيامبر خدا،كه به وسيله او به كمال رسيده و تربيت گرديد. 3-دوران خلفاى سه گانه كه در بحران مظلوميتبسر برد. 4-و بالاخره ايام خلافت و زمامدارى مسلمانان جهان. اينك بطور فشرده به هر يك مىپردازيم.
نويسنده : probe52 | ۱۳ شهريور ۱۳۸۹ ساعت ۰۷:۰۳:۱۰ | آرشيو نظرات (1)
كسى كه زمان امور مردم را به عهده گيرد،و جنبه رهبرى داشته باشد،و در انظار مردم الگو و اسوه شناخته شود،بايد در عالم خلقت طورى زندگى او ترسيم گردد،كه تحمل و بردبارى وى از همه افزونتر باشد،و در برابر مشكلات گوناگون و طوفانهاى سهمگين نلرزد... اگر زندگى مولاى متقيان«على بن ابى طالب عليه السلام»درست مورد توجه واقع شود،و نظرى گذرا به دورانها مختلف آن حضرت اعم از كودكى و جوانى و بزرگسالى واقع گردد،آن بزرگوار هميشه در فشار زندگى،و حسادت حسودان،و مظلوم ستمگران،و مورد هجوم دشمنان...بوده است!! على در اين مورد خودش مىفرمايند:«ما زلت مظلوما منذ ولدتنى امى،حتى ان عقيلا كان يصيبه رمد فيقول:لا تذرونى حتى تذروا عليا،فيذرونى و ما بى رمد!!» (1) من از آن زمانى كه از مادرم متولد شدم، پيوسته مورد ستم واقع گرديدهام،حتى چون چشم برادرم«عقيل»درد مىكرد،و مىخواستند دوا به چشمش بريزند،مىگفت:نخستبه چشم على دوا بريزند،سپس به چشم من،لذا بدون اين كه چشم من درد كند،دوا مىريختند!! اين قضيه طور ديگرى نيز نقل شده كه على عليه السلام مىفرمايند:«ما زلت مظلوما منذ كنت!قيل له:عرفنا ظلمك فى كبرك فما ظلمك فى صغرك؟فذكر ان عقيلا كان به رمد،فكان لا يذر هما حتى يبدئوا بى» (2) من پيوسته مظلوم زيستهام!سؤال شد:مظلوميت دوران بزرگسالىات را مىدانيم،در كودكى چگونه مظلوم بودى؟جواب دادند:هنگامى كه چشمان«عقيل»درد مىكرد،نمىگذاشتبه آنها دوا بريزند، مادامى كه به چشمان من بريزند!! و بالاخره در حديثسومى از آن حضرت آمده است:«ما زلت مظلوما منذ قبض الله نبيه حتى يوم الناس هذا،و لقد كنت اظلم قبل ظهور الاسلام،و لقد كان اخى عقيل يذنب اخى جعفر فيضربنى» (3) من از آن روزى كه رسول خدا از دنيا رفته است،هميشه مورد ستم بودهام،تا امروزى كه در آن زندگى مىكنيم،حتى قبل از ظهور اسلام نيز من مورد ستم برادرم«عقيل»واقع مىشدم،زيرا برادرم«جعفر»هر گاه خطا مىكرد او مرا مىزد!! اين احاديثحاكى است كه امير المؤمنين على عليه السلام هميشه و به ويژه در دوران كودكى مورد ظلم و ستم واقع مىگرديد،و برادرش«عقيل»او را اذيت مىكرد،و حسادت و يا عوامل ديگرى باعث مىشد كه او برادر كوچكترش را آزار دهد حتى در دوران بزرگسالى و زمامدارى آن حضرت نيز آزار«عقيل»ادامه داشت،زيرا وى گرفتارمسائل دنيا بود،و صبر و شكيبايى لازم را نداشت،و سر از دربار«بنى اميه»و دشمن در مىآورد،و از اين جهت امير المؤمنين را فوق العاده ناراحت مىساخت!و حتى در جنگهاى امير المؤمنين با منافقين در«جمل»و«نهروان»و«صفين»شركت نكرد!! (4) و در حضور حضرت امام باقر عليه السلام سخن از عوامل تضعيف«امير المؤمنين»و نقش«بنى هاشم»از آن حضرت پيش آمد،آن بزرگوار فرمودند:اگر حمزه سيد الشهداء«و جعفر طيار»زنده بودند،دشمنان ما نمىتوانستند على عليه السلام را مظلوم كنند،ولى چه كنم آنان شهيد شدند،و به جاى آنها دو نفر باقى ماندند كه ضعيف و ذليل و پستبودند،از نظر ايمانى جديد الاسلام بوده،و جزو«طلقا»و آزاد شدگان به حساب مىآمدند،آنان:«عباس بن عبد المطلب»عموى على عليه السلام و«عقيل»برادر آن حضرت بودند!! در اين حديثشريف به همان اندازهاى كه از«حمزه و جعفر»مدح و ستايش گرديده،به همان مقياس نيز از بى تفاوتى و ذلالت«عباس و عقيل»انتقاد گرديده است
نويسنده : probe52 | ۱۳ شهريور ۱۳۸۹ ساعت ۰۷:۰۲:۳۳ | آرشيو نظرات (0)
امير مؤمنان على عليه السلام اگر چه در دوران رسول خدا مورد حسادت و كينه افرادى قرار مىگرفت، و حتى بعضى از همسران آن حضرت از ورود على عليه السلام و ديدارش با پيامبر رنج مىبرد!!ولى نبى اعظم با تمام وجود طبق دستور الهى از شخصيت و عظمت مولاى متقيان دفاع كرده،و فضائل و مناقب او را به اطلاع مردم مىرسانيد. على عليه السلام در عصر رسول خدا مظلوم نبود،ولى مورد كينه و بغض منافقان قرار داشت،و پيامبر اسلام نيز مىدانست روزى اين كينهها بروز خواهد كرد،و به مرحله عمل خواهد رسيد،و در نتيجه چه ظلمها و ستمها به على وارد خواهد شد،و لذا پيوسته در فكر و انديشه بود،و اشكهايش به صورتش جارى مىگشت و در برخى مواقع آينده على عليه السلام را به خودش تصوير مىفرمود،و اظهار مىداشت كه غاصبان ولايت و بد انديشان منافق چه خواهند كرد،و چگونه به خانه او هجوم مىآورند؟و چه سان فرق مباركش را با شمشير مسموم مىشكافند،و او چه وظيفهاى دارد،و چگونه بايد عكس العمل نشان دهد...ما در اين زمينه به دو مورد از سخنان رسول خدا اشارهمىنمائيم. الف:روزى رسول خدا صلى الله عليه و آله به همراهى على عليه السلام و غلامش«انس بن مالك»به گردش رفتند،و در باغهاى مدينه قدم مىزدند،و به گلها و شكوفهها و فضاى سبز طبيعت مىنگريستند،على عليه السلام اظهار داشت:يا رسول الله!اين باغ (اشاره كرد به يكى از باغها) چقدر زيبا و با طراوت است؟ پيامبر خدا فرمودند:يا على!باغ تو در بهشتخيلى زيباتر است،و اين باغ در نزد آن هيچ است. «انس بن مالك»كه يكى از دشمنان و بدخواها امير المؤمنين بود،مىگويد:به همين ترتيب قدم زنان و گردش كنان هفتباغ را تماشا كرديم،و امير المؤمنين على عليه السلام به هر باغى ميرسيد همان جمله را اظهار مىداشت،و رسول خدا نيز جوابش همان بود كه در آغاز فرموده بود.سر انجام پيامبر عزيز اسلام در محل مناسبى توقف كرد،«انس»ميگويد:ما نيز در محضر او توقف نموديم ناگاه آن حضرت دگرگون گرديده و چهرهاش متغير شد،و به فكر اخبار و وقايع پس از خود افتاد،و چنين كرد: «فوضع راسه على راس على و بكى،فقال على:ما يبكيك يا رسول الله؟!قال (ص) :صغائن فى صدور قوم لا يبدونها لك حتى يفقدونى»پيامبر سرش را بر سر امير المؤمنين گذاشت و شروع به گريه نمود!!على عليه السلام پرسيد اى پيامبر خدا چه عاملى باعث گريه شما گرديده است؟حضرت فرمودند:تصور آن كينهها و بغضها و دشمنىهايى كه در دل كينه توز منافقين براى تو فراهم شده است،آنان آن دشمنىها را به مرحله عمل نمىآورند مگر اين كه من از دنيا بروم. اين حديث مىرساند كه با بودن پيامبر صلى الله عليه و آله على عليه السلام در برابر كينههاى منافقان و ستمهاى ستمگران بيمه گرديده،ولى پس از وى آنچنان مورد يورش وحشيانه قرار خواهد گرفت،كه تصورش دل پيامبر را مىسوزاند و اشكهايش را جارى مىسازد. (6) ب:قضيه دوم،واقعه اى است كه در«خطبه شعبانيه»اتفاق افتاد،و آن در آخرين جمعه ماه«شعبان»بود،و رسول خدا در مورد عظمت و ارزش ماه مبارك رمضان وتكليف روزه داران سخن مىگفت. على عليه السلام از جايش برخاست و سؤال كرد:يا رسول الله!بهترين اعمال در اين ماه چيست؟! پيامبر فرمود:اجتناب از كارهاى حرام،سپس شروع به گريه كرد!!على عليه السلام عرض كرد:يا رسول الله!چرا گريه مىكنيد؟ پيامبر خدا فرمود:«كانى بك و انت تصلى لربك و قد انبعث اشقى الاولين شقيق عاقر ناقة ثمود، فضربك ضربة على قرنك فخضب منها لحيتك...» (7) گويا مىبينم تو را در حال نماز بدترين و شقىترين اشخاص (ابن ملجم مرادى لعنة الله عليه) از پى كننده«شتر صالح»بر فرق مباركتشمشيرى مىزند،و با خون آن محاسن سفيدت را رنگين مىسازد. على عليه السلام پرسيد يا رسول الله!آيا دينم سالم مىماند،و ضررى از اين جهت از شمشير او نمىبينم؟ اين حديث اخلاص و عظمت على،و شرارت و بد انديشى دشمنان آن حضرت را در بردارد. پىنوشتها:
نويسنده : probe52 | ۱۳ شهريور ۱۳۸۹ ساعت ۰۷:۰۲:۰۲ | آرشيو نظرات (0)
بخشى از تكامل و ارزشهاى انسان،بستگى به تحمل مشكلات و انواع فشارها دارد،كه پايدارى و ثبات قدم را در پى داشته باشد،و بدون آن ارزش واقعى او معلوم نمىگردد. و به همين جهت است كه پروردگار عالم در برابر خوشيها و لذتها و روزهاى شادى و رفاه،متقابلا ايام حزن و اندوه و انواع گرفتارىها و دردها را مقدر داشته،تا انسانهاى وارسته و شايسته را،از عنصرهاى وامانده و درمانده متمايز ساخته،و براى آنان بباوراند كه اشخاص صبور و مقاوم،با افراد زبون و ناتوان از زمين تا آسمان فرق دارد. و مولاى متقيان امير مؤمنان على عليه السلام به اين حقيقت مسلم اشاره نموده و مىفرمايند:«الدهر يومان:يوم لك و يوم عليك،فاذا كان لك فلا تبطر،و اذا كان عليك فاصبر (1) »روزگار داراى دو بعد است، روزى براى خوشى و كامرانى تو است،و روز ديگر براى سختى و مشكلات،در ايام خوشى سركشى نكن، و در ايام گرفتارى و سختىها نيز ملول و ناتوان مباش. على عليه السلام در اين فراز تمام روزها و زندگى هر شخص را بر دو محور تقسيم نموده،و آن را در شادى و اندوه خلاصه مىكند،و سفارش مىنمايد كه:در مقاطع اقبالدنيا و مسرت و شادمانى مغرور نباشيد،و در تهاجم غمها و سختىها نيز خود را نبازيد،و از پيشاپيش،خويشتن را براى ان روزهاى دشوار بسازيد. چنانچه پيشوايان دين و اولياى خدا همگى بر اين اساس حركت مىكنند،و خود را بطور كامل تربيت نموده،و در برابر دنياى مشكلات از ميدان صبر و استقامتبيرون نمىروند!! مگر على عليه السلام خود را به درخت جنگلى و كوهستانى تشبيه نمىكند،كه در برابر بادهاى خشك و آفتاب سوزان و انواع سختىها مقاوم بوده است؟!در حالى كه نهالها و اشجار باغها و كنار جويبارها لطيف و ظريف بوده،و هيچگونه مقاومتى در مقابل بى آبى ندارند؟! (2) آرى«پيامبران الوالعزم»و ساير اولياء الله هميشه با برنامههاى خاصى خود را تربيت مىكردند،تا در برابر بىادبىهاى بى ادبان ايستادگى كنند،و مقدرات الهى را با جان و دل خريدارى نمايند،و در مقابل تند بادهاى مشركان و منافقان نلرزند،كه نمونه آنان حضرت«نوح»بوده است كه شب و روز تلاش نمود و آشكار و نهان،و بطور عمومى و خصوصى را به سراغ گمراهان رفت،و در انجام وظيفه خسته نشد،و انواع تهمتها را تحمل كرد،تا جايى كه در طول نهصد و پنجاه سال رسالتش،فقط هشتاد نفر به وى ايمان آوردند،ولى وى روح مقاومت و استوارى نشان داده،و به پيروان و عاشقانش درس پايدارى داد. (3)
نويسنده : probe52 | ۱۳ شهريور ۱۳۸۹ ساعت ۰۷:۰۱:۲۶ | آرشيو نظرات (0)
اگر به آيات و احاديث«صبر و پايدارى»توجه مختصرى بنمائيم،ملاحظه مىكنيم كه آن داراى شعبهها و محورهاى مختلفى بوده،و تقسيمات گوناگونى را تشكيل مىدهد،كه ما از ميان آنها به دو نمونه اشاره مىنمائيم:قال على (ع) :«الصبر صبران:صبر على ما تكره،و صبر عما تحب»در اين فراز على عليه السلام صبر و مقاومت را به دو دسته تقسيم نموده و مىفرمايند:آن بر دو قسم استبخشى از آن مربوط به جاها و مواردى است،كه انسان از آنها كراهت دارد (مانند انواع بيمارىها،درماندگىها،گرفتارىهاى اجتماعى و سياسى و از اين قبيل) و بخش ديگرش مخصوص جاهايى است كه هر كسى از آنها خوشحال مىگردد (مانند بى صبرى براى رسيدن به وصال دوستان و خويشاوندان،ايام مباركه و زفاف و حج و مشاهد مشرفه و نظير آنها (4) قابل توجه است كه تحمل نوع اول از نوع دوم مشكلتر است،زيرا: اولى در مورد ضررها و نارسائىها متصور است در حالى كه دومى براى رسيدن به منافع و موارد مطلوب است. و در يك تقسيم كلى مىفرمايند:«الصبر ثلاثة:الصبر على المصيبة،و الصبر على الطاعة،و الصبر عن المعصية و القسم الاخر اعلى درجة» (5) على عليه السلام مىفرمايند:صبر داراى سه نوع است:1-تحمل و بردبارى در برابر مصائب و مشكلات. 2-صبر در اطاعت از خدا و پرستش او. 3-صبر و خويشتندارى از دستيازيدن به گناه و نافرمانى خدا،كه اين از دو بخش قبلى مهمتر است. اين حديث موارد صبر و مقاومت را بيشتر باز كرده،و آن را شامل انواع عبادتها و مصيبتها و دورى از معصيتخدا مىداند،به اين معنى كه انسان در برابر فشار دردهاى اجتماعى،و بيمارىهاى جسمى،و فراق عزيزان و مرگ فرزندان،و فقر و مشكلات زندگى بيمه گردد. و در مقام پرستش الهى و بندگى او مقطعى نباشد،بلكه با تداوم و نظم هميشگى به روح خود طافتبخشد.و چون به مرز گناه مىرسد،آن چنان تقوا و پرهيزكارى را در خويشتن ملكه نمايد كه بدون زحمت زياد،از آن دورى گزيند. اگر به زندگى امير مؤمنان نظيرى بيفكنيم،ملاحظه مىنمائيم كه آن حضرت در تمام اين موارد موفق بود. امتحانات گوناگونى كه متوجه او گرديد،و او با سر بلندى از آنها بيرون آمد موجب مباهات خداوند و تعجب و تحسين ملائكه الهى گرديد!!كه نمونهاش ايثار و فداكارى او در«ليلة المبيت»بود كه بجاى رسول خدا در رختخواب او خوابيد،و جانش را با رضاى الهى معامله نموده،و آيه دويست و فتسوره«بقره»در حق او نازل گشت. (6) او در تمام جبهههاى نبرد در برابر دشمنان اسلام حاضر شد،و هرگز پشتبه آنان نكرده،و بدون پيروزى برنگشت،در اين زمينه شواهد تاريخى آنقدر زياد است،كه نيازى به ذكر نمونه نمىبينم. على در مسير بندگى و خودسازى به جايى رسيد كه در حال پرستش خدا از خود بى خود مىگشت،و دوست و دشمن را به حيرت و تعجب وا مىداشت،و در همين رابطه بود كه اشكهاى دشمنى همچون«معاويه»را به صورتش جارى ساخته و از او شنيده شد كه گفت:هيهات مادر روزگار مثل«على بن ابى طالب»را بياورد!! او در گريزى از خطا و گناه زبانزد عام و خاص بوده است،و الگو و اسوه عابدان و شب زندهداران به حساب مىآمد،كه«دعاى كميل»شاهد زنده اين ادعا مىباشد.
نويسنده : probe52 | ۱۳ شهريور ۱۳۸۹ ساعت ۰۷:۰۰:۴۲ | آرشيو نظرات (0)
پايدارى على عليه السلام در ميدانهاى نبرد آنچنان عظيم و شگرف است كه تمام نويسندگان از درج عظمت و ارزش آن عاجز و ناتوانند،و هيچكس نمىتواند حقايق و ايثارگرى آن حضرت را ترسيم نمايد!! ما در اين قسمتبخش كوچكى از نمونه مقاومتهاى آن سرور را به خوانندگان عزيز تقديم مىنمائيم:!! ما در اين قسمتبخش كوچكى از نمونه مقاومتهاى آن سرور را به خوانندگان عزيز تقديم مىنمائيم: روح كفر ستيزى امير مؤمنان على عليه السلام آن چنان بالا بود،كه در طول حياتش در بيش از هشتاد نبرد كوچك و بزرگ شركت كرده،و هميشه در جنگها دستبالا راداشته و فاتح و پيروزمند بر مىگشت!!على عليه السلام هرگز پشتبه دشمن نكرد،و خود اظهار مىداشت:«لو تظاهرت العرب على قتالى لما وليت عنها» (7) يعنى اگر تمام عربها بخواهند به جنگ من بيايند،من از آنان وحشت نكرده،و فرار نمىكنم!! او طبيعتا مردان شجاع را دوست مىداشت،و از افراد بزدل و ناتوان و فرارى متاثر مىگرديد،و به سپاهيان خود توصيه مىكرد،كه روح مقاومت و توان رزمىشان را بالا ببرند كه خطبه«جهاد»«خطبه 27»نهج البلاغه شاهد گوياى اين حقيقت است. در تاريخ جنگهاى دوران خلافتش آمده است كه وى به افراد فرارى جنگى ديدگاه تنفر داشت، چنانچه اين قبيل افراد در صحنه نبرد به قتل مىرسيدند نه تنها آنان را شهيد راه خدا نمىدانست، بلكه ارزش انسانى نيز به آنان قائل نبود!!و به افراد زير پرچمش توصيه مىنمود كه:مقتولين ميدانهاى نبرد را مورد توجه قرار دهند،چنانچه زخمهاى آنان از پشتبدن بوده باشد،به آنها نماز ميت نخوانند، زيرا اين گروه در حال فرار از جنگ زخمى گشتهاند... (8) در روز بيست و يكم رمضان سال چهلم هجرت هنگامى كه بر پيكر پاك على عليه السلام غسل مىدادند،جاهاى زخمها را شمردند،سر بر هزار مورد رسيد،كه از آن زخمها،هشتاد موردش در جنگ«احد»صورت گرفته بود!!زيرا همه مسلمانان و اصحاب پيامبر فرار كردند،جز«ابو دجانه»و«امير المؤمنين»كسى باقى نماند!!و جراحان و پرستارها چون خواستند زخمهاى على را پانسمان كنند،جاى سالم در بدن او پيدا نمىكردند كه آنها را ببندند!! (9) در همين جنگ بود كه ايثار و فداكارى على عليه السلام موجب تحير و اعجاب ملائكه خدا گرديد، «جبرئيل»به نمايندگى از طرف آنان به حضور رسول خدا نازل شد،و بانك«لا فتى الا على و لا سيف الا ذو الفقار»را سر داد،و به رشادتهاى على عليه السلام نگريسته،و به پيامبر خدا گفت:يا رسول الله!على چقدر مواسات مىكند؟!پيامبر خدا نيز در جواب جبرئيل گفت:«انه منى و انا منه»:او از من است،من هم از اويم!!جبرئيل بى درنگ اظهار داشت:«انا منكما!!»:منهم از شما هستم!! (10) در جهان هستى و در تاريخ بشريت كدام انسان را مىتوان پيدا كرد كه اينگونه مورد توجه خدا و پيامبر و ملائكه قرار گرفته،و اينهمه افتخارات داشته باشد؟!
نويسنده : probe52 | ۱۳ شهريور ۱۳۸۹ ساعت ۰۷:۰۰:۱۲ | آرشيو نظرات (0)
چنانچه در بحث«مظلوميت امير المؤمنين عليه السلام»اشاره شد،آن حضرت در دوران خلفا فوق العاده مظلوم زيسته،و گرفتارىهاى طاقت فرسا را آزموده است.اگر چه تحمل ستمها و عمل به وظيفههاى گوناگون براى آن سرور خيلى دشوار بوده است،ولى در عين حال وى همانند كوه استوار تمام ناملايمات را هضم كرد!!و نقش رهبرى و ارشاد مردم را تا آنجا كه مقدور بود،ايفا نمود،و از مرز اسلام و حدود الهى محافظت كرد،و مشكلات و سؤالات جديد و مستحدث واردين به قلمرو اسلام را جوابگو شد. اگر به طور اجمال نظرى به فرازهاى نهج البلاغه و تاريخ زندگى آن حضرت در اين زمينه بيفكنيم، خواهيم ديد كه آن سرور از اين دوران بالخصوص نالهها دارد!و ترسيم و شنيدن ستمهاى وارده بر آن بزرگوار در اين برهه،و صبر و شكيبايى او،دلهاى عاشقان ولايت را مىسوزاند،و اشكها را جارى مىسازد و كينههاى مقدس را به عاملا آن جنايتها تحريك مىنمايد!! ما مثل عادت هميشگى،در اين بحث نيز به سراغ كتابهاى خود اهل«سنت»رفته،و اعترافات خود آنان را در اين زمينه براى خوانندگان عزيز نقل مىنمائيم:1-قال على (ع) :«فمنى الناس لعمر الله يخبط و شماس و تلون و اعتراض فصبرت على طول المدة،و شدة المحنة» (11) سوگند به خدا كه مردم در زمان«عمر»گرفتارىهاى كشيدند،و دچار اشتباه شده،و به راه راست گام ننهادند!!و در نتيجه از حق و حقيقت دورى گزيدند!!من هم در اين مدت طولانى (ده سال) شكيبايى نمودم،و لكن همراه با محنت و غم و غصه بود!!
نويسنده : probe52 | ۱۳ شهريور ۱۳۸۹ ساعت ۰۶:۵۹:۲۱ | آرشيو نظرات (0)
«جابر جعفى»از امام باقر عليه السلام داستان زير را نقل مىكند كه فرمودند:روزى«راس الجالوت» «رئيس يهودىها»پس از واقعه جنگ«نهروان»در حالى كه مسلمانان در مسجد كوفه نشسته بودند،به محضر امير المؤمنين رسيده،و عرض كرد:ما در كتاب آسمانى خود خواندهايم كه خداوند براى هر پيامبرى«وصى»و جانشينى بر مىگزيند،شما كه ادعا مىكنيد خليفه و جانشين پيامبر هستيد،بگو ببينم،چند بار و چگونه امتحان شدهايد؟ امير المؤمنين عليه السلام او را سوگندش داد كه اگر جواب صحيح و مطابق كتاب شما بگويم،اعتراف نموده،و اسلام مىآورى؟راس اليهود گفت:بلى على عليه السلام فرمودند:اى برادر يهودى!خداوند هر وصى پيامبر را در طول حياة او هفتبار امتحان مىكند،و چنانچه با سر افرازى از آنها بيرون آمد،پروردگار عالم دستور مىدهد او را وصى خود بگرداند. و همچنين بعد از وفات پيامبر نيز هر وصى«نبى»هفتبار امتحان مىگردد... يهودى گفت:راست گفتى،حالا امتحانات خود را توضيح دهيد. حضرت فرمود:اى يهودى!خداوند متعال مرا در عصر پيامبر هفتبار امتحان كرد،و در همه آنها بدون تزكيه نفس پيروز و موفق ديد آنها عبارتند از:1-رسول خدا از جانب پروردگار عالم مامور شد خويشاوندان خود را به راه راست و آئين مقدس اسلام دعوت كند،و بدين جهت مجلسى را تشكيل داده، و آنان را بدين امر مهم فرا خواند،همه از پذيرفتن سخنان او خوددارى نمودند،ولى من كه كوچكترين آنان بودم ايمان و همكارى خود را اعلان نمودم،و سه سال از رسالتآن حضرت گذشته بود،كه جز من و«خديجه»كسى به او ايمان نياورده بود. 2-امتحان دوم من روزى بود كه كفار قريش خواستند رسول خدا را در رختخوابش به شهادت برسانند،جبرئيل از اين تصميم خطرناك خبر داد،و او را مامور به«هجرت»كرد،پيامبر اسلام به من فرمود:آيا حاضرى به جاى من در در ختخوابم بخوابى؟و بدين وسيله مرا از شر آنان نجات دهى؟من آمادگى خود را اعلان نموده،و گفتم:حاضرم به جاى تو كشته شوم. 3-امتحان سوم من«جنگ بدر»بود،كه در آن پهلوانان قريش شركت كرده بودند،و نخستسه نفر از آنان به نامهاى:«شيبه،عتبه،وليد»به مبارزه برخاستند،و كسى از قبيله قريش آماده نبرد نگشت،ولى من با دو نفر از ياران پيامبر خدا به ستيز آنان شتافته،و همه را به هلاكت رسانديم. 4-امتحان چهارم جريان«جنگ احد»بود كه به انتقام«جنگ بدر»پيش آوردند،و در آن«مهاجرين و انصار»فرار كرده،و گفتند:محمد صلى الله عليه و آله كشته شد،و لكن من ايثار نموده و ماندم،و بيش از هفتاد زخم كارى تحمل كرده،و رسول خدا را ترك نگفتم،و آنگاه جاى زخمىها را نشان داد. 5-امتحان پنجم«جنگ احزاب»بود،كه در آن كفار و يهود و گروههاى ديگر بر ضد اسلام شركت كرده بودند،و همه مسلمانان در وحشت عجيبى بسر مىبردند،و من در اين جنگ عازم نبرد گرديده،و مردى را بنام«عمر بن عبدود»كه عرب براى او نظيرى قائل نبودند به جهنم و اصل كردم و سپس قريش فرار كردند... 6-امتحان ششم«جنگ خيبر»بود،كه فتح آن ممكن نبود،و هر كس به نبرد مىپرداختيا كشته مىشد و يا فرار مىكرد،ولى چون من به نبرد آنان شتافتم،هر كسى به مبارزه پرداخت كشته شد،و سپس باب خيبر را گشوده،و وارد آن شدم... 7-امتحان آخر من در حيات پيامبر ابلاغ«سوره برائت»به كفار و مشركين بود،كه در آن پيام رسول خدا را رساندم،و سپس سوره«برائت»را قرائت نمودم،آنان با تهديد و ارعاب و بغض و كينه و عداوات به من مىنگريستند،ولى من كوچكترين وحشتى نداشتم... اى يهودى!اينها امتحانات عصر پيامبر بود كه خداوند مرا مطيع و موقن يافت... اما امتحانات من پس از پيامبر خدا بشرح زير است:-رسول خدا در كوچكى مرا تربيت كرد،و در بزرگىام حمايت نمود،فراق او براى من خيلى درد آور و مايه تاسف بود،با اين حال من مامور غسل و كفن او بودم،با تمام ناراحتى صبر كرده،و به وظائفم عمل نمودم،و امتحان خود را پس دادم... 2-امتحان دومم پس از وفات وى،جريان ولايت و خلافتم بود،كه از مردم براى من بيعت گرفته بود...و لكن پس از رحلت آن حضرت من مشغول تجهيز او بودم،ديگران اين حق را گرفتند،و مصائب بزرگى را به بار آوردند،من در برابر همه اينها صبر و مقاومت نمودم. 3-امتحان سوم بعد از رحلت پيامبر برخورد«ابو بكر»بود كه هر وقت مرا مىديد اعتذار مىكرد و طلب حليت مىنمود!!من با خود مىگفتم كه ديگر بعد از او حق مرا غصب نمىكنند...ولى كردند آنچه را كه نبايستبكنند. 4-امتحان چهارم من حكومت«عمر»بود كه مرتب با من مشورت مىكرد،و در مشكلاتش از من استفاده مىنمود،و با اين كارهايش شبههاى نبود كه حق مرا پس مىدهند ولى او نيز همانند صاحبش حق مرا نداد،و به كسى واگذار كرد كه مردم او را«كافر»خوانده!!و از او تبرى نمودند... 5-امتحان پنجم من قضيه«ناكثين»بود كه آنان پس از بيعتبا من سرانجام بيعتخود را شكستند و عايشه را با خود همراه ساخته،كه من به امر پيامبر ولى امر او بودم،و اختيار وى در دست من بود،ولى اين گروه جناياتى را به بار آوردند كه من صبر كردم... 6-امتحان ششم قضيه«حكميت»بود كه فرزند هنده جگر خوار«معاويه»آن را پيش آورد،در حالى كه پدرش ابو سفيان پس از وفات پيامبر بر من بيعت مىكرد،ولى او خود جنگ صفين را پيش آورد... 7-و اما امتحان هفتم من پس از رحلت رسول خدا صلى الله عليه و آله اين وصيت پيامبر است كه با«خوارج نبرد كنم»... اى برادر يهودى!من هم آن امتحانات هفتگانه عصر پيامبر صلى الله عليه و آله را دادهام،و هم اين امتحانات هفتگانه بعد از پيامبر را،فقط يك امتحان باقى مانده،و آنهم صورت مىپذيرد!! چون سخنان على عليه السلام بدين جا رسيده،اصحاب او شروع به گريه كردند،و بهتبعيت از آنان يهودى نيز گريه كرد!!آنگاه خبر داد،كه بزودى محاسن صورتم با خون سرم در محراب عبادت خضاب مىگردد!! ناگاه صداى ضجه و ناله از مردم بلند شد،طبق اين حديث تمام مردم كوفه از خانههاى خود بيرون آمده و به كنار على آمدند،و صحنه مسجد و مصاحبه آن حضرت را با راس الجالوت تماشا كردند، آنچنان گريه مىنمودند كه صداى ضجه به آسمان كوفه بلند مىشد... رئيس يهودىها پس از شنيدن سخنان مولاى متقيان،و تطابق آن با مندرجات تورات ايمان آورده،و ركاب آن حضرت را تا هنگام شهادتش ترك نكرد... (12)
نويسنده : probe52 | ۱۳ شهريور ۱۳۸۹ ساعت ۰۶:۵۹:۰۰ | آرشيو نظرات (0)
ان عضك الدهر فانتظر فرجا فانه نازل بمنتظره او مسك الضر و ابتليتبه فاصبر فان الرخاء فى اثره (على عليه السلام) صبر و حلم از صفات فاضله نفسانى است و از نظر علم النفس معرف علو همت و بلندى نظر و غلبه بر اميال درونى است و تسكين دردها و آلام روحى بوسيله صبر و شكيبائى انجام ميگيرد. صبر،تحمل شدايد و نا ملايمات است و يا شكيبائى در انجام واجبات و يا تحمل بر خوردارى از ارتكاب معاصى و محرمات است و در هر حال اين صفت زينت آدمى است و هر كسى بايد خود را بزيور صبر آراسته نمايد. على عليه السلام از هر جهت صبور و شكيبا و حليم بود زيرا رفتار او خود مبين حالات او بود حتى در جنگها نيز صبر و بردبارى ميكرد تا دشمن ابتداء بيشرمى و تجاوز را آشكار مينمود. على عليه السلام در حلم و بردبارى بحد كمال بود و تا حريم دين و شرافت انسانى را در معرض تهاجم و تجاوز نميديد صبر و حوصله بخرج ميداد ولى در مقابل دفاع از حقيقت از هيچ حادثهاى رو گردان نبود.معاويه را نيز بحلم ستودهاند اما حلم معاويه تصنعى و ساختگى بوده و از روى سياست و حيلهگرى و براى حفظ منافع مادى بود در حاليكه حلم على عليه السلام فضيلت اخلاقى محسوب شده و براى احياء حق و پيشرفت دين و هدايت گمراهان بود. در تمام غزوات پيغمبر صلى الله عليه و آله رنج و مشقت كارزار را تحمل نمود و از آن بزرگوار حمايت كرد و هر گونه سختى و ناراحتى را درباره اشاعه و ترويج دين با كمال خوشروئى پذيرفت. رسول اكرم صلى الله عليه و آله از فتنههائى كه پس از رحلتش در امر خلافتبوجود آمد او را آگاه كرده بصبر و تحمل توصيه فرمود،على عليه السلام نيز مصلحة براى حفظ ظاهر اسلام مدت 25 سال در نهايتسختى صبر نمود چنانكه فرمايد:فصبرت و فى العين قذى و فى الحلق شجى.يعنى من مانند كسى صبر كردم كه گوئى خارى در چشمش خليده و استخوانى در گلويش گير كرده باشد. على عليه السلام براى استرداد حق خويش قدرت داشت ولى براى حفظ دين مامور بصبر بود و اين بزرگترين مصيبت و مظلوميتى است كه هيچكس را جز خود او ياراى تحمل آن نيست!ميفرمايد (بارها تصميم گرفتم كه يكتنه با اين قوم ستمگر بجنگ برخيزم و حق خود باز ستانم ولى بخاطر وصيت پيغمبر صلى الله عليه و آله و براى حفظ دين از حق خود صرف نظر كردم.) چه صبرى بالاتر از اين كه اراذلى چند مانند مغيرة بن شعبه و خالد بن وليد بخانهاش بريزند و بزور و اجبار او را براى بيعتبا ابو بكر بمسجد برند در حاليكه اگر دستبقبضه شمشير ميبرد مخالفى را در جزيرة العرب باقى نميگذاشت!گويند وقتى حضرت امير عليه السلام را كشان كشان براى بيعتبا ابو بكر بمسجد مىبردند يك مرد يهودى كه آن وضع و حال را ديد بى اختيار لب بتهليل و شهادت گشوده و مسلمان شد و چون علت آنرا پرسيدند گفت من اين شخص را ميشناسم و اين همان كسى است كه وقتى در ميدانهاى جنگ ظاهر ميشد دل رزمجويان را ذوب كرده و لرزه بر اندامشان ميافكند و همان كسى است كه قلعههاى مستحكم خيبر را گشود و در آهنين آنرا كه بوسيله چندين نفرباز و بسته ميشد با يك تكان از جايگاهش كند و بزمين انداخت اما حالا كه در برابر جنجال يكمشت آشوبگر سكوت كرده استبى حكمت نيست و سكوت او براى حفظ دين اوست و اگر اين دين حقيقت نداشت او در برابر اين اهانتها صبر و تحمل نميكرد اينست كه حق بودن اسلام بر من ثابتشد و مسلمان شدم. باز چه مظلوميتى بزرگتر از اين كه از لشگريان بيوفاى خود بارها نقض عهد ميديد و آنها را نصيحت ميكرد اما بقول سعدى (دم گرمش در آهن سرد آنها مؤثر واقع نميشد) و چنانكه گفته شد آرزوى مرگ ميكرد تا از ديدار كوفيهاى سست عنصر و لا قيد رهائى يابد. على عليه السلام پس از رحلت پيغمبر صلى الله عليه و آله دائما در شكنجه روحى بود و جز صبر و تحمل چارهاى نداشتبنقل ابن ابى الحديد آنحضرت صداى كسى را شنيد كه ناله ميكرد و ميگفت من مظلوم شدهام فرمود:هلم فلنصرخ معا فانى ما زلت مظلوما.يعنى بيا با هم ناله كنيم كه من هميشه مظلوم بودهام! درباره مظلوميت و شكيبائى على عليه السلام پس از رحلت پيغمبر صلى الله عليه و آله (در دوران خلفاء ثلاثه) ترجمه خطبه شقشقيه ذيلا نگاشته ميشود تا صبر و تحمل آنجناب از زبان خود وى شنيده شود: بدانيد بخدا سوگند كه فلانى (ابو بكر) پيراهن خلافت را (كه خياط ازل بر اندام موزون من دوخته بود بر پيكر منحوس خود) پوشانيد و حال آنكه ميدانست محل و موقعيت من نسبتبامر خلافت مانند ميله وسط آسياب است نسبتبسنگ آسياب كه آنرا بگردش در ميآورد. (من در فضائل و معنويات چون كوه بلند و مرتفعى هستم كه) سيلابهاى علم و حكمت از دامن من سرازير شده و طاير بلند پرواز انديشه را نيز هر قدر كه در فضاى كمالات اوج گيرد رسيدن بقله من امكان پذير نباشد. با اينحال شانه از زير بار خلافت (در آن شرايط نا مساعد) خالى كرده و آنرا رها نمودم و در اين دو كار انديشه كردم كه آيا با دست تنها (بدون داشتن كمك براى گرفتن حق خود بر آنان) حمله آرم يا اينكه بر تاريكى كورى (گمراهى مردم) كه شدت آن پيران را فرسوده و جوانان را پير ميكرد و مؤمن در آنوضع رنج مىبرد تا پروردگارش را ملاقات مينمود شكيبائى كنم؟پس ديدم صبر كردن بر اين ظلم و ستم (از نظر مصلحت اسلام) بعقل نزديكتر است لذا از شدت اندوه مثل اينكه خار و خاشاك در چشمم فرو رفته و استخوانى در گلويم گير كرده باشد در حاليكه ميراث خود را غارت زده ميديدم صبر كردم!تا اينكه اولى راه خود را بپايان رسانيد و عروس خلافت را بآغوش پسر خطاب انداخت!عجبا با همه اقرارى كه در حيات خويش به بى لياقتى خود و شايستگى من ميكرد (و ميگفت:اقيلونى و ستبخيركم و على فيكم.-مرا رها كنيد كه بهترين شما نيستم در حاليكه على در ميان شما است) بيش از چند روز از عمرش باقى نمانده بود كه مسند خلافت را بديگرى (عمر) واگذار نمود و اين دو تن دو پستان شتر خلافت را دوشيدند،خلافت را در دست كسى قرار داد كه طبيعتش خشن و درشت و زخم زبانش شديد و لغزش و خطايش در مسائل دينى زياد و عذرش از آن خطاها بيشتر بود. او چون شتر سركش و چموشى بود كه مهار از پره بينىاش عبور كرده و شتر سوار را بحيرت افكند كه اگر زمام ناقه را سخت كشد بينىاش پاره و مجروح شود و اگر رها ساخته و بحال خود گذارد شتر سوار را به پرتگاه هلاكت اندازد،سوگند بخدا مردم در زمان او دچار اشتباه شده و از راه راستبيرون رفتند من هم (براى بار دوم) در طول اينمدت با سختى محنت و اندوه صبر كردم تا اينكه (عمر نيز) براه خود رفت و خلافت را در ميان جمعى كه گمان كرد من هم (در رتبه و منزلت) مانند يكى از آنها هستم قرار داد. خدايا كمكى فرماى و در اين شورا نظرى كن،چگونه اين مردم مرا با اولى (ابو بكر) برابر دانسته و درباره من بشك افتادند تا امروز در رديف اين اشخاص قرار گرفتم و لكن باز هم (بمصلحت دين) صبر كردم و در فراز و نشيب با آنها هماهنگ شدم (سابقا گفته شد كه اعضاء شورا شش نفر بودند) پس مردى (سعد وقاص) بسابقه حقد و كينهاى كه داشت از راه حق منحرف شد و قدم در جاده باطل نهاد و مرد ديگرى (عبد الرحمن بن عوف) بعلت اينكه داماد عثمان بود از من اعراض كردهو متمايل باو شد و دو نفر ديگر (طلحه و زبير كه از پستى آنها) زشت است نامشان برده شود.بدين ترتيب سيمى (عثمان) در حاليكه (مانند چهار پايان از كثرت خوردن) دو پهلويش باد كرده بود زمام امور را در دست گرفت و فرزندان پدرش (بنى اميه) نيز با او همدستشده و مانند شترى كه با حرص و ولع گياهان سبز بهارى را خورد،مشغول خوردن مال خدا گرديدند تا اينكه طنابى كه بافته بود باز شد (مردم بيعتش را شكستند) و كردارش موجب قتل او گرديد. چيزى مرا (پس از قتل عثمان) بترس و وحشت نينداخت مگر اينكه مردم مانند يال كفتار بسوى من هجوم آورده و از همه طرف در ميانم گرفتند بطوريكه از ازدحام و فشار آنان حسنين در زير دست و پا مانده و دو طرف جامهام پاره گرديد. مردم چون گله گوسفندى كه در جاى خود گرد آيند (براى بيعت) دور من جمع شدند و چون بيعت آنان را پذيرفتم گروهى (مانند طلحه و زبير) بيعتخود را شكستند و گروه ديگرى (خوارج) از زير بار بيعت من بيرون رفتند و برخى نيز (معاويه و طرفدارانش) بسوى جور و باطل گرائيدند مثل اينكه آنان كلام خدا را نشنيدند كه فرمايد:ما سراى آخرت را براى كسانى قرار ميدهيم كه در روى زمين اراده سركشى و فساد نداشته باشند و حسن عاقبت مخصوص پرهيزكاران است. بلى بخدا سوگند اين آيه را يقينا شنيده و حفظ كردند و لكن دنيا در نظر آنان جلوه كرد و زينتهايش آنها را فريب داد. بدانيد سوگند بدان خدائى كه دانه را (در زير زمين براى روئيدن) بشكافت و بشر را آفريد اگر حضور آن جمعيت انبوه و قيام حجتبوسيله يارى كنندگان نبود و پيمانى كه خداوند از علماء براى قرار نگرفتن آنان در برابر تسلط ستمگر و خوارى ستمديده گرفته است وجود نداشت هر آينه مهار شتر خلافت را بر كوهان آن انداخته و رها ميكردم و از آن صرف نظر مىنمودم و شما در مىيافتيد كه اين دنياى شما (با تمام زرق و برقش) در نزد من بى ارزشتر از آب بينى بز است (1) . على عليه السلام در اين خطبه در اثر هيجان ضمير و فرط اندوه شمهاى از صبرو تحمل خود را درباره مظلوميتش اظهار داشته و بر همه روشن نموده است كه تحمل چنين مظلوميتى چقدر سخت و طاقت فرسا است زيرا آنجناب كه مستجمع تمام صفات حميده و سجاياى عاليه اخلاقى بود در مقابل سعد وقاص و معاويه و امثال آنها قرار گرفته بود كه تقابل آنها از نظر منطق درست تقابل ضدين است چنانكه خود آنحضرت فرمايد روزگار مرا بپايهاى تنزل داد كه معاويه هم خود را همانند من ميداند! تحمل اينهمه نا ملائمات در راه دين بود و بهمين جهت وقتى ضربتخورد فرمود فزت و رب الكعبة. پىنوشت:
نويسنده : probe52 | ۱۳ شهريور ۱۳۸۹ ساعت ۰۶:۵۸:۰۰ | آرشيو نظرات (0)
[ ۱ ]
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
تمام حقوق متعلق به تك بلاگ است
|