صبر و حلم امام علي عليه السلام
صفحه اصلي | تماس با ما | آرشيو وبلاگ

مظلوميت امير المؤمنين (ع)

ايام و تاريخ زندگى امير مؤمنان على عليه السلام بر چهار بخش متصور است:

1-دوران كودكى و چند ساله آغاز عمرش كه در دامان پدر و مادر زندگى مى‏كرد.

2-عصر پيامبر خدا،كه به وسيله او به كمال رسيده و تربيت گرديد.

3-دوران خلفاى سه گانه كه در بحران مظلوميت‏بسر برد.

4-و بالاخره ايام خلافت و زمامدارى مسلمانان جهان.

اينك بطور فشرده به هر يك مى‏پردازيم.

نويسنده : probe52 | ۱۳ شهريور ۱۳۸۹ ساعت ۰۷:۰۳:۱۰ | آرشيو نظرات (1) | ادامه مطلب


تصور مظلوميت در دوران كودكى؟

كسى كه زمان امور مردم را به عهده گيرد،و جنبه رهبرى داشته باشد،و در انظار مردم الگو و اسوه شناخته شود،بايد در عالم خلقت طورى زندگى او ترسيم گردد،كه تحمل و بردبارى وى از همه افزونتر باشد،و در برابر مشكلات گوناگون و طوفانهاى سهمگين نلرزد...

اگر زندگى مولاى متقيان‏«على بن ابى طالب عليه السلام‏»درست مورد توجه واقع شود،و نظرى گذرا به دورانها مختلف آن حضرت اعم از كودكى و جوانى و بزرگسالى واقع گردد،آن بزرگوار هميشه در فشار زندگى،و حسادت حسودان،و مظلوم ستمگران،و مورد هجوم دشمنان...بوده است!!

على در اين مورد خودش مى‏فرمايند:«ما زلت مظلوما منذ ولدتنى امى،حتى ان عقيلا كان يصيبه رمد فيقول:لا تذرونى حتى تذروا عليا،فيذرونى و ما بى رمد!!» (1) من از آن زمانى كه از مادرم متولد شدم، پيوسته مورد ستم واقع گرديده‏ام،حتى چون چشم برادرم‏«عقيل‏»درد مى‏كرد،و مى‏خواستند دوا به چشمش بريزند،مى‏گفت:نخست‏به چشم على دوا بريزند،سپس به چشم من،لذا بدون اين كه چشم من درد كند،دوا مى‏ريختند!!

اين قضيه طور ديگرى نيز نقل شده كه على عليه السلام مى‏فرمايند:«ما زلت مظلوما منذ كنت!قيل له:عرفنا ظلمك فى كبرك فما ظلمك فى صغرك؟فذكر ان عقيلا كان به رمد،فكان لا يذر هما حتى يبدئوا بى‏» (2)

من پيوسته مظلوم زيسته‏ام!سؤال شد:مظلوميت دوران بزرگسالى‏ات را مى‏دانيم،در كودكى چگونه مظلوم بودى؟جواب دادند:هنگامى كه چشمان‏«عقيل‏»درد مى‏كرد،نمى‏گذاشت‏به آنها دوا بريزند، مادامى كه به چشمان من بريزند!!

و بالاخره در حديث‏سومى از آن حضرت آمده است:«ما زلت مظلوما منذ قبض الله نبيه حتى يوم الناس هذا،و لقد كنت اظلم قبل ظهور الاسلام،و لقد كان اخى عقيل يذنب اخى جعفر فيضربنى‏» (3) من از آن روزى كه رسول خدا از دنيا رفته است،هميشه مورد ستم بوده‏ام،تا امروزى كه در آن زندگى مى‏كنيم،حتى قبل از ظهور اسلام نيز من مورد ستم برادرم‏«عقيل‏»واقع مى‏شدم،زيرا برادرم‏«جعفر»هر گاه خطا مى‏كرد او مرا مى‏زد!!

اين احاديث‏حاكى است كه امير المؤمنين على عليه السلام هميشه و به ويژه در دوران كودكى مورد ظلم و ستم واقع مى‏گرديد،و برادرش‏«عقيل‏»او را اذيت مى‏كرد،و حسادت و يا عوامل ديگرى باعث مى‏شد كه او برادر كوچكترش را آزار دهد حتى در دوران بزرگسالى و زمامدارى آن حضرت نيز آزار«عقيل‏»ادامه داشت،زيرا وى گرفتارمسائل دنيا بود،و صبر و شكيبايى لازم را نداشت،و سر از دربار«بنى اميه‏»و دشمن در مى‏آورد،و از اين جهت امير المؤمنين را فوق العاده ناراحت مى‏ساخت!و حتى در جنگ‏هاى امير المؤمنين با منافقين در«جمل‏»و«نهروان‏»و«صفين‏»شركت نكرد!! (4)

و در حضور حضرت امام باقر عليه السلام سخن از عوامل تضعيف‏«امير المؤمنين‏»و نقش‏«بنى هاشم‏»از آن حضرت پيش آمد،آن بزرگوار فرمودند:اگر حمزه سيد الشهداء«و جعفر طيار»زنده بودند،دشمنان ما نمى‏توانستند على عليه السلام را مظلوم كنند،ولى چه كنم آنان شهيد شدند،و به جاى آنها دو نفر باقى ماندند كه ضعيف و ذليل و پست‏بودند،از نظر ايمانى جديد الاسلام بوده،و جزو«طلقا»و آزاد شدگان به حساب مى‏آمدند،آنان:«عباس بن عبد المطلب‏»عموى على عليه السلام و«عقيل‏»برادر آن حضرت بودند!!

در اين حديث‏شريف به همان اندازه‏اى كه از«حمزه و جعفر»مدح و ستايش گرديده،به همان مقياس نيز از بى تفاوتى و ذلالت‏«عباس و عقيل‏»انتقاد گرديده است

نويسنده : probe52 | ۱۳ شهريور ۱۳۸۹ ساعت ۰۷:۰۲:۳۳ | آرشيو نظرات (0) | ادامه مطلب


رسول خدا و تصوير مظلوميت على

امير مؤمنان على عليه السلام اگر چه در دوران رسول خدا مورد حسادت و كينه افرادى قرار مى‏گرفت، و حتى بعضى از همسران آن حضرت از ورود على عليه السلام و ديدارش با پيامبر رنج مى‏برد!!ولى نبى اعظم با تمام وجود طبق دستور الهى از شخصيت و عظمت مولاى متقيان دفاع كرده،و فضائل و مناقب او را به اطلاع مردم مى‏رسانيد.

على عليه السلام در عصر رسول خدا مظلوم نبود،ولى مورد كينه و بغض منافقان قرار داشت،و پيامبر اسلام نيز مى‏دانست روزى اين كينه‏ها بروز خواهد كرد،و به مرحله عمل خواهد رسيد،و در نتيجه چه ظلمها و ستم‏ها به على وارد خواهد شد،و لذا پيوسته در فكر و انديشه بود،و اشك‏هايش به صورتش جارى مى‏گشت و در برخى مواقع آينده على عليه السلام را به خودش تصوير مى‏فرمود،و اظهار مى‏داشت كه غاصبان ولايت و بد انديشان منافق چه خواهند كرد،و چگونه به خانه او هجوم مى‏آورند؟و چه سان فرق مباركش را با شمشير مسموم مى‏شكافند،و او چه وظيفه‏اى دارد،و چگونه بايد عكس العمل نشان دهد...ما در اين زمينه به دو مورد از سخنان رسول خدا اشاره‏مى‏نمائيم.

الف:روزى رسول خدا صلى الله عليه و آله به همراهى على عليه السلام و غلامش‏«انس بن مالك‏»به گردش رفتند،و در باغهاى مدينه قدم مى‏زدند،و به گلها و شكوفه‏ها و فضاى سبز طبيعت مى‏نگريستند،على عليه السلام اظهار داشت:يا رسول الله!اين باغ (اشاره كرد به يكى از باغها) چقدر زيبا و با طراوت است؟

پيامبر خدا فرمودند:يا على!باغ تو در بهشت‏خيلى زيباتر است،و اين باغ در نزد آن هيچ است.

«انس بن مالك‏»كه يكى از دشمنان و بدخواها امير المؤمنين بود،مى‏گويد:به همين ترتيب قدم زنان و گردش كنان هفت‏باغ را تماشا كرديم،و امير المؤمنين على عليه السلام به هر باغى ميرسيد همان جمله را اظهار مى‏داشت،و رسول خدا نيز جوابش همان بود كه در آغاز فرموده بود.سر انجام پيامبر عزيز اسلام در محل مناسبى توقف كرد،«انس‏»ميگويد:ما نيز در محضر او توقف نموديم ناگاه آن حضرت دگرگون گرديده و چهره‏اش متغير شد،و به فكر اخبار و وقايع پس از خود افتاد،و چنين كرد: «فوضع راسه على راس على و بكى،فقال على:ما يبكيك يا رسول الله؟!قال (ص) :صغائن فى صدور قوم لا يبدونها لك حتى يفقدونى‏»پيامبر سرش را بر سر امير المؤمنين گذاشت و شروع به گريه نمود!!على عليه السلام پرسيد اى پيامبر خدا چه عاملى باعث گريه شما گرديده است؟حضرت فرمودند:تصور آن كينه‏ها و بغض‏ها و دشمنى‏هايى كه در دل كينه توز منافقين براى تو فراهم شده است،آنان آن دشمنى‏ها را به مرحله عمل نمى‏آورند مگر اين كه من از دنيا بروم.

اين حديث مى‏رساند كه با بودن پيامبر صلى الله عليه و آله على عليه السلام در برابر كينه‏هاى منافقان و ستم‏هاى ستمگران بيمه گرديده،ولى پس از وى آنچنان مورد يورش وحشيانه قرار خواهد گرفت،كه تصورش دل پيامبر را مى‏سوزاند و اشك‏هايش را جارى مى‏سازد. (6)

ب:قضيه دوم،واقعه اى است كه در«خطبه شعبانيه‏»اتفاق افتاد،و آن در آخرين جمعه ماه‏«شعبان‏»بود،و رسول خدا در مورد عظمت و ارزش ماه مبارك رمضان وتكليف روزه داران سخن مى‏گفت.

على عليه السلام از جايش برخاست و سؤال كرد:يا رسول الله!بهترين اعمال در اين ماه چيست؟!

پيامبر فرمود:اجتناب از كارهاى حرام،سپس شروع به گريه كرد!!على عليه السلام عرض كرد:يا رسول الله!چرا گريه مى‏كنيد؟

پيامبر خدا فرمود:«كانى بك و انت تصلى لربك و قد انبعث اشقى الاولين شقيق عاقر ناقة ثمود، فضربك ضربة على قرنك فخضب منها لحيتك...» (7) گويا مى‏بينم تو را در حال نماز بدترين و شقى‏ترين اشخاص (ابن ملجم مرادى لعنة الله عليه) از پى كننده‏«شتر صالح‏»بر فرق مباركت‏شمشيرى مى‏زند،و با خون آن محاسن سفيدت را رنگين مى‏سازد.

على عليه السلام پرسيد يا رسول الله!آيا دينم سالم مى‏ماند،و ضررى از اين جهت از شمشير او نمى‏بينم؟

اين حديث اخلاص و عظمت على،و شرارت و بد انديشى دشمنان آن حضرت را در بردارد.

پى‏نوشتها:

نويسنده : probe52 | ۱۳ شهريور ۱۳۸۹ ساعت ۰۷:۰۲:۰۲ | آرشيو نظرات (0) | ادامه مطلب


صبر و پايدارى على (ع)

بخشى از تكامل و ارزش‏هاى انسان،بستگى به تحمل مشكلات و انواع فشارها دارد،كه پايدارى و ثبات قدم را در پى داشته باشد،و بدون آن ارزش واقعى او معلوم نمى‏گردد.

و به همين جهت است كه پروردگار عالم در برابر خوشيها و لذت‏ها و روزهاى شادى و رفاه،متقابلا ايام حزن و اندوه و انواع گرفتارى‏ها و دردها را مقدر داشته،تا انسان‏هاى وارسته و شايسته را،از عنصرهاى وامانده و درمانده متمايز ساخته،و براى آنان بباوراند كه اشخاص صبور و مقاوم،با افراد زبون و ناتوان از زمين تا آسمان فرق دارد.

و مولاى متقيان امير مؤمنان على عليه السلام به اين حقيقت مسلم اشاره نموده و مى‏فرمايند:«الدهر يومان:يوم لك و يوم عليك،فاذا كان لك فلا تبطر،و اذا كان عليك فاصبر (1) »روزگار داراى دو بعد است، روزى براى خوشى و كامرانى تو است،و روز ديگر براى سختى و مشكلات،در ايام خوشى سركشى نكن، و در ايام گرفتارى و سختى‏ها نيز ملول و ناتوان مباش.

على عليه السلام در اين فراز تمام روزها و زندگى هر شخص را بر دو محور تقسيم نموده،و آن را در شادى و اندوه خلاصه مى‏كند،و سفارش مى‏نمايد كه:در مقاطع اقبال‏دنيا و مسرت و شادمانى مغرور نباشيد،و در تهاجم غم‏ها و سختى‏ها نيز خود را نبازيد،و از پيشاپيش،خويشتن را براى ان روزهاى دشوار بسازيد.

چنانچه پيشوايان دين و اولياى خدا همگى بر اين اساس حركت مى‏كنند،و خود را بطور كامل تربيت نموده،و در برابر دنياى مشكلات از ميدان صبر و استقامت‏بيرون نمى‏روند!!

مگر على عليه السلام خود را به درخت جنگلى و كوهستانى تشبيه نمى‏كند،كه در برابر بادهاى خشك و آفتاب سوزان و انواع سختى‏ها مقاوم بوده است؟!در حالى كه نهالها و اشجار باغها و كنار جويبارها لطيف و ظريف بوده،و هيچگونه مقاومتى در مقابل بى آبى ندارند؟! (2)

آرى‏«پيامبران الوالعزم‏»و ساير اولياء الله هميشه با برنامه‏هاى خاصى خود را تربيت مى‏كردند،تا در برابر بى‏ادبى‏هاى بى ادبان ايستادگى كنند،و مقدرات الهى را با جان و دل خريدارى نمايند،و در مقابل تند بادهاى مشركان و منافقان نلرزند،كه نمونه آنان حضرت‏«نوح‏»بوده است كه شب و روز تلاش نمود و آشكار و نهان،و بطور عمومى و خصوصى را به سراغ گمراهان رفت،و در انجام وظيفه خسته نشد،و انواع تهمت‏ها را تحمل كرد،تا جايى كه در طول نهصد و پنجاه سال رسالتش،فقط هشتاد نفر به وى ايمان آوردند،ولى وى روح مقاومت و استوارى نشان داده،و به پيروان و عاشقانش درس پايدارى داد. (3)

نويسنده : probe52 | ۱۳ شهريور ۱۳۸۹ ساعت ۰۷:۰۱:۲۶ | آرشيو نظرات (0) | ادامه مطلب


على و انواع صبر و پايدارى

اگر به آيات و احاديث‏«صبر و پايدارى‏»توجه مختصرى بنمائيم،ملاحظه مى‏كنيم كه آن داراى شعبه‏ها و محورهاى مختلفى بوده،و تقسيمات گوناگونى را تشكيل مى‏دهد،كه ما از ميان آنها به دو نمونه اشاره مى‏نمائيم:قال على (ع) :«الصبر صبران:صبر على ما تكره،و صبر عما تحب‏»در اين فراز على عليه السلام صبر و مقاومت را به دو دسته تقسيم نموده و مى‏فرمايند:آن بر دو قسم است‏بخشى از آن مربوط به جاها و مواردى است،كه انسان از آنها كراهت دارد (مانند انواع بيمارى‏ها،درماندگى‏ها،گرفتارى‏هاى اجتماعى و سياسى و از اين قبيل) و بخش ديگرش مخصوص جاهايى است كه هر كسى از آنها خوشحال مى‏گردد (مانند بى صبرى براى رسيدن به وصال دوستان و خويشاوندان،ايام مباركه و زفاف و حج و مشاهد مشرفه و نظير آنها (4) قابل توجه است كه تحمل نوع اول از نوع دوم مشكل‏تر است،زيرا: اولى در مورد ضررها و نارسائى‏ها متصور است در حالى كه دومى براى رسيدن به منافع و موارد مطلوب است.

و در يك تقسيم كلى مى‏فرمايند:«الصبر ثلاثة:الصبر على المصيبة،و الصبر على الطاعة،و الصبر عن المعصية و القسم الاخر اعلى درجة‏» (5) على عليه السلام مى‏فرمايند:صبر داراى سه نوع است:1-تحمل و بردبارى در برابر مصائب و مشكلات.

2-صبر در اطاعت از خدا و پرستش او.

3-صبر و خويشتن‏دارى از دست‏يازيدن به گناه و نافرمانى خدا،كه اين از دو بخش قبلى مهمتر است.

اين حديث موارد صبر و مقاومت را بيشتر باز كرده،و آن را شامل انواع عبادت‏ها و مصيبت‏ها و دورى از معصيت‏خدا مى‏داند،به اين معنى كه انسان در برابر فشار دردهاى اجتماعى،و بيمارى‏هاى جسمى،و فراق عزيزان و مرگ فرزندان،و فقر و مشكلات زندگى بيمه گردد.

و در مقام پرستش الهى و بندگى او مقطعى نباشد،بلكه با تداوم و نظم هميشگى به روح خود طافت‏بخشد.و چون به مرز گناه مى‏رسد،آن چنان تقوا و پرهيزكارى را در خويشتن ملكه نمايد كه بدون زحمت زياد،از آن دورى گزيند.

اگر به زندگى امير مؤمنان نظيرى بيفكنيم،ملاحظه مى‏نمائيم كه آن حضرت در تمام اين موارد موفق بود.

امتحانات گوناگونى كه متوجه او گرديد،و او با سر بلندى از آنها بيرون آمد موجب مباهات خداوند و تعجب و تحسين ملائكه الهى گرديد!!كه نمونه‏اش ايثار و فداكارى او در«ليلة المبيت‏»بود كه بجاى رسول خدا در رختخواب او خوابيد،و جانش را با رضاى الهى معامله نموده،و آيه دويست و فت‏سوره‏«بقره‏»در حق او نازل گشت. (6) او در تمام جبهه‏هاى نبرد در برابر دشمنان اسلام حاضر شد،و هرگز پشت‏به آنان نكرده،و بدون پيروزى برنگشت،در اين زمينه شواهد تاريخى آنقدر زياد است،كه نيازى به ذكر نمونه نمى‏بينم.

على در مسير بندگى و خودسازى به جايى رسيد كه در حال پرستش خدا از خود بى خود مى‏گشت،و دوست و دشمن را به حيرت و تعجب وا مى‏داشت،و در همين رابطه بود كه اشك‏هاى دشمنى همچون‏«معاويه‏»را به صورتش جارى ساخته و از او شنيده شد كه گفت:هيهات مادر روزگار مثل‏«على بن ابى طالب‏»را بياورد!!

او در گريزى از خطا و گناه زبانزد عام و خاص بوده است،و الگو و اسوه عابدان و شب زنده‏داران به حساب مى‏آمد،كه‏«دعاى كميل‏»شاهد زنده اين ادعا مى‏باشد.

نويسنده : probe52 | ۱۳ شهريور ۱۳۸۹ ساعت ۰۷:۰۰:۴۲ | آرشيو نظرات (0) | ادامه مطلب


پايدارى على (ع) در ميدان‏هاى جنگ

پايدارى على عليه السلام در ميدان‏هاى نبرد آنچنان عظيم و شگرف است كه تمام نويسندگان از درج عظمت و ارزش آن عاجز و ناتوانند،و هيچكس نمى‏تواند حقايق و ايثارگرى آن حضرت را ترسيم نمايد!!

ما در اين قسمت‏بخش كوچكى از نمونه مقاومت‏هاى آن سرور را به خوانندگان عزيز تقديم مى‏نمائيم:!!

ما در اين قسمت‏بخش كوچكى از نمونه مقاومت‏هاى آن سرور را به خوانندگان عزيز تقديم مى‏نمائيم: روح كفر ستيزى امير مؤمنان على عليه السلام آن چنان بالا بود،كه در طول حياتش در بيش از هشتاد نبرد كوچك و بزرگ شركت كرده،و هميشه در جنگ‏ها دست‏بالا راداشته و فاتح و پيروزمند بر مى‏گشت!!على عليه السلام هرگز پشت‏به دشمن نكرد،و خود اظهار مى‏داشت:«لو تظاهرت العرب على قتالى لما وليت عنها» (7) يعنى اگر تمام عربها بخواهند به جنگ من بيايند،من از آنان وحشت نكرده،و فرار نمى‏كنم!!

او طبيعتا مردان شجاع را دوست مى‏داشت،و از افراد بزدل و ناتوان و فرارى متاثر مى‏گرديد،و به سپاهيان خود توصيه مى‏كرد،كه روح مقاومت و توان رزمى‏شان را بالا ببرند كه خطبه‏«جهاد»«خطبه 27»نهج البلاغه شاهد گوياى اين حقيقت است.

در تاريخ جنگ‏هاى دوران خلافتش آمده است كه وى به افراد فرارى جنگى ديدگاه تنفر داشت، چنانچه اين قبيل افراد در صحنه نبرد به قتل مى‏رسيدند نه تنها آنان را شهيد راه خدا نمى‏دانست، بلكه ارزش انسانى نيز به آنان قائل نبود!!و به افراد زير پرچمش توصيه مى‏نمود كه:مقتولين ميدانهاى نبرد را مورد توجه قرار دهند،چنانچه زخم‏هاى آنان از پشت‏بدن بوده باشد،به آنها نماز ميت نخوانند، زيرا اين گروه در حال فرار از جنگ زخمى گشته‏اند... (8) در روز بيست و يكم رمضان سال چهلم هجرت هنگامى كه بر پيكر پاك على عليه السلام غسل مى‏دادند،جاهاى زخم‏ها را شمردند،سر بر هزار مورد رسيد،كه از آن زخمها،هشتاد موردش در جنگ‏«احد»صورت گرفته بود!!زيرا همه مسلمانان و اصحاب پيامبر فرار كردند،جز«ابو دجانه‏»و«امير المؤمنين‏»كسى باقى نماند!!و جراحان و پرستارها چون خواستند زخم‏هاى على را پانسمان كنند،جاى سالم در بدن او پيدا نمى‏كردند كه آنها را ببندند!! (9) در همين جنگ بود كه ايثار و فداكارى على عليه السلام موجب تحير و اعجاب ملائكه خدا گرديد، «جبرئيل‏»به نمايندگى از طرف آنان به حضور رسول خدا نازل شد،و بانك‏«لا فتى الا على و لا سيف الا ذو الفقار»را سر داد،و به رشادت‏هاى على عليه السلام نگريسته،و به پيامبر خدا گفت:يا رسول الله!على چقدر مواسات مى‏كند؟!پيامبر خدا نيز در جواب جبرئيل گفت:«انه منى و انا منه‏»:او از من است،من هم از اويم!!جبرئيل بى درنگ اظهار داشت:«انا منكما!!»:منهم از شما هستم!! (10)

در جهان هستى و در تاريخ بشريت كدام انسان را مى‏توان پيدا كرد كه اينگونه مورد توجه خدا و پيامبر و ملائكه قرار گرفته،و اينهمه افتخارات داشته باشد؟!

نويسنده : probe52 | ۱۳ شهريور ۱۳۸۹ ساعت ۰۷:۰۰:۱۲ | آرشيو نظرات (0) | ادامه مطلب


پايدارى على در دوران خانه نشينى

چنانچه در بحث‏«مظلوميت امير المؤمنين عليه السلام‏»اشاره شد،آن حضرت در دوران خلفا فوق العاده مظلوم زيسته،و گرفتارى‏هاى طاقت فرسا را آزموده است.اگر چه تحمل ستم‏ها و عمل به وظيفه‏هاى گوناگون براى آن سرور خيلى دشوار بوده است،ولى در عين حال وى همانند كوه استوار تمام ناملايمات را هضم كرد!!و نقش رهبرى و ارشاد مردم را تا آنجا كه مقدور بود،ايفا نمود،و از مرز اسلام و حدود الهى محافظت كرد،و مشكلات و سؤالات جديد و مستحدث واردين به قلمرو اسلام را جوابگو شد.

اگر به طور اجمال نظرى به فرازهاى نهج البلاغه و تاريخ زندگى آن حضرت در اين زمينه بيفكنيم، خواهيم ديد كه آن سرور از اين دوران بالخصوص ناله‏ها دارد!و ترسيم و شنيدن ستم‏هاى وارده بر آن بزرگوار در اين برهه،و صبر و شكيبايى او،دل‏هاى عاشقان ولايت را مى‏سوزاند،و اشك‏ها را جارى مى‏سازد و كينه‏هاى مقدس را به عاملا آن جنايت‏ها تحريك مى‏نمايد!!

ما مثل عادت هميشگى،در اين بحث نيز به سراغ كتاب‏هاى خود اهل‏«سنت‏»رفته،و اعترافات خود آنان را در اين زمينه براى خوانندگان عزيز نقل مى‏نمائيم:1-قال على (ع) :«فمنى الناس لعمر الله يخبط و شماس و تلون و اعتراض فصبرت على طول المدة،و شدة المحنة‏» (11) سوگند به خدا كه مردم در زمان‏«عمر»گرفتارى‏هاى كشيدند،و دچار اشتباه شده،و به راه راست گام ننهادند!!و در نتيجه از حق و حقيقت دورى گزيدند!!من هم در اين مدت طولانى (ده سال) شكيبايى نمودم،و لكن همراه با محنت و غم و غصه بود!!

نويسنده : probe52 | ۱۳ شهريور ۱۳۸۹ ساعت ۰۶:۵۹:۲۱ | آرشيو نظرات (0) | ادامه مطلب


على (ع) و امتحانات چهارده‏گانه‏اش

«جابر جعفى‏»از امام باقر عليه السلام داستان زير را نقل مى‏كند كه فرمودند:روزى‏«راس الجالوت‏» «رئيس يهودى‏ها»پس از واقعه جنگ‏«نهروان‏»در حالى كه مسلمانان در مسجد كوفه نشسته بودند،به محضر امير المؤمنين رسيده،و عرض كرد:ما در كتاب آسمانى خود خوانده‏ايم كه خداوند براى هر پيامبرى‏«وصى‏»و جانشينى بر مى‏گزيند،شما كه ادعا مى‏كنيد خليفه و جانشين پيامبر هستيد،بگو ببينم،چند بار و چگونه امتحان شده‏ايد؟

امير المؤمنين عليه السلام او را سوگندش داد كه اگر جواب صحيح و مطابق كتاب شما بگويم،اعتراف نموده،و اسلام مى‏آورى؟راس اليهود گفت:بلى

على عليه السلام فرمودند:اى برادر يهودى!خداوند هر وصى پيامبر را در طول حياة او هفت‏بار امتحان مى‏كند،و چنانچه با سر افرازى از آنها بيرون آمد،پروردگار عالم دستور مى‏دهد او را وصى خود بگرداند. و همچنين بعد از وفات پيامبر نيز هر وصى‏«نبى‏»هفت‏بار امتحان مى‏گردد...

يهودى گفت:راست گفتى،حالا امتحانات خود را توضيح دهيد.

حضرت فرمود:اى يهودى!خداوند متعال مرا در عصر پيامبر هفت‏بار امتحان كرد،و در همه آنها بدون تزكيه نفس پيروز و موفق ديد آنها عبارتند از:1-رسول خدا از جانب پروردگار عالم مامور شد خويشاوندان خود را به راه راست و آئين مقدس اسلام دعوت كند،و بدين جهت مجلسى را تشكيل داده، و آنان را بدين امر مهم فرا خواند،همه از پذيرفتن سخنان او خوددارى نمودند،ولى من كه كوچكترين آنان بودم ايمان و همكارى خود را اعلان نمودم،و سه سال از رسالت‏آن حضرت گذشته بود،كه جز من و«خديجه‏»كسى به او ايمان نياورده بود.

2-امتحان دوم من روزى بود كه كفار قريش خواستند رسول خدا را در رختخوابش به شهادت برسانند،جبرئيل از اين تصميم خطرناك خبر داد،و او را مامور به‏«هجرت‏»كرد،پيامبر اسلام به من فرمود:آيا حاضرى به جاى من در در ختخوابم بخوابى؟و بدين وسيله مرا از شر آنان نجات دهى؟من آمادگى خود را اعلان نموده،و گفتم:حاضرم به جاى تو كشته شوم.

3-امتحان سوم من‏«جنگ بدر»بود،كه در آن پهلوانان قريش شركت كرده بودند،و نخست‏سه نفر از آنان به نامهاى:«شيبه،عتبه،وليد»به مبارزه برخاستند،و كسى از قبيله قريش آماده نبرد نگشت،ولى من با دو نفر از ياران پيامبر خدا به ستيز آنان شتافته،و همه را به هلاكت رسانديم.

4-امتحان چهارم جريان‏«جنگ احد»بود كه به انتقام‏«جنگ بدر»پيش آوردند،و در آن‏«مهاجرين و انصار»فرار كرده،و گفتند:محمد صلى الله عليه و آله كشته شد،و لكن من ايثار نموده و ماندم،و بيش از هفتاد زخم كارى تحمل كرده،و رسول خدا را ترك نگفتم،و آنگاه جاى زخمى‏ها را نشان داد.

5-امتحان پنجم‏«جنگ احزاب‏»بود،كه در آن كفار و يهود و گروه‏هاى ديگر بر ضد اسلام شركت كرده بودند،و همه مسلمانان در وحشت عجيبى بسر مى‏بردند،و من در اين جنگ عازم نبرد گرديده،و مردى را بنام‏«عمر بن عبدود»كه عرب براى او نظيرى قائل نبودند به جهنم و اصل كردم و سپس قريش فرار كردند...

6-امتحان ششم‏«جنگ خيبر»بود،كه فتح آن ممكن نبود،و هر كس به نبرد مى‏پرداخت‏يا كشته مى‏شد و يا فرار مى‏كرد،ولى چون من به نبرد آنان شتافتم،هر كسى به مبارزه پرداخت كشته شد،و سپس باب خيبر را گشوده،و وارد آن شدم...

7-امتحان آخر من در حيات پيامبر ابلاغ‏«سوره برائت‏»به كفار و مشركين بود،كه در آن پيام رسول خدا را رساندم،و سپس سوره‏«برائت‏»را قرائت نمودم،آنان با تهديد و ارعاب و بغض و كينه و عداوات به من مى‏نگريستند،ولى من كوچكترين وحشتى نداشتم...

اى يهودى!اينها امتحانات عصر پيامبر بود كه خداوند مرا مطيع و موقن يافت...

اما امتحانات من پس از پيامبر خدا بشرح زير است:-رسول خدا در كوچكى مرا تربيت كرد،و در بزرگى‏ام حمايت نمود،فراق او براى من خيلى درد آور و مايه تاسف بود،با اين حال من مامور غسل و كفن او بودم،با تمام ناراحتى صبر كرده،و به وظائفم عمل نمودم،و امتحان خود را پس دادم...

2-امتحان دومم پس از وفات وى،جريان ولايت و خلافتم بود،كه از مردم براى من بيعت گرفته بود...و لكن پس از رحلت آن حضرت من مشغول تجهيز او بودم،ديگران اين حق را گرفتند،و مصائب بزرگى را به بار آوردند،من در برابر همه اينها صبر و مقاومت نمودم.

3-امتحان سوم بعد از رحلت پيامبر برخورد«ابو بكر»بود كه هر وقت مرا مى‏ديد اعتذار مى‏كرد و طلب حليت مى‏نمود!!من با خود مى‏گفتم كه ديگر بعد از او حق مرا غصب نمى‏كنند...ولى كردند آنچه را كه نبايست‏بكنند.

4-امتحان چهارم من حكومت‏«عمر»بود كه مرتب با من مشورت مى‏كرد،و در مشكلاتش از من استفاده مى‏نمود،و با اين كارهايش شبهه‏اى نبود كه حق مرا پس مى‏دهند ولى او نيز همانند صاحبش حق مرا نداد،و به كسى واگذار كرد كه مردم او را«كافر»خوانده!!و از او تبرى نمودند...

5-امتحان پنجم من قضيه‏«ناكثين‏»بود كه آنان پس از بيعت‏با من سرانجام بيعت‏خود را شكستند و عايشه را با خود همراه ساخته،كه من به امر پيامبر ولى امر او بودم،و اختيار وى در دست من بود،ولى اين گروه جناياتى را به بار آوردند كه من صبر كردم...

6-امتحان ششم قضيه‏«حكميت‏»بود كه فرزند هنده جگر خوار«معاويه‏»آن را پيش آورد،در حالى كه پدرش ابو سفيان پس از وفات پيامبر بر من بيعت مى‏كرد،ولى او خود جنگ صفين را پيش آورد...

7-و اما امتحان هفتم من پس از رحلت رسول خدا صلى الله عليه و آله اين وصيت پيامبر است كه با«خوارج نبرد كنم‏»...

اى برادر يهودى!من هم آن امتحانات هفتگانه عصر پيامبر صلى الله عليه و آله را داده‏ام،و هم اين امتحانات هفتگانه بعد از پيامبر را،فقط يك امتحان باقى مانده،و آنهم صورت مى‏پذيرد!!

چون سخنان على عليه السلام بدين جا رسيده،اصحاب او شروع به گريه كردند،و به‏تبعيت از آنان يهودى نيز گريه كرد!!آنگاه خبر داد،كه بزودى محاسن صورتم با خون سرم در محراب عبادت خضاب مى‏گردد!!

ناگاه صداى ضجه و ناله از مردم بلند شد،طبق اين حديث تمام مردم كوفه از خانه‏هاى خود بيرون آمده و به كنار على آمدند،و صحنه مسجد و مصاحبه آن حضرت را با راس الجالوت تماشا كردند، آنچنان گريه مى‏نمودند كه صداى ضجه به آسمان كوفه بلند مى‏شد...

رئيس يهودى‏ها پس از شنيدن سخنان مولاى متقيان،و تطابق آن با مندرجات تورات ايمان آورده،و ركاب آن حضرت را تا هنگام شهادتش ترك نكرد... (12)

نويسنده : probe52 | ۱۳ شهريور ۱۳۸۹ ساعت ۰۶:۵۹:۰۰ | آرشيو نظرات (0) | ادامه مطلب


صبر و حلم على عليه السلام

ان عضك الدهر فانتظر فرجا فانه نازل بمنتظره او مسك الضر و ابتليت‏به فاصبر فان الرخاء فى اثره (على عليه السلام)

صبر و حلم از صفات فاضله نفسانى است و از نظر علم النفس معرف علو همت و بلندى نظر و غلبه بر اميال درونى است و تسكين دردها و آلام روحى بوسيله صبر و شكيبائى انجام ميگيرد.

صبر،تحمل شدايد و نا ملايمات است و يا شكيبائى در انجام واجبات و يا تحمل بر خوردارى از ارتكاب معاصى و محرمات است و در هر حال اين صفت زينت آدمى است و هر كسى بايد خود را بزيور صبر آراسته نمايد.

على عليه السلام از هر جهت صبور و شكيبا و حليم بود زيرا رفتار او خود مبين حالات او بود حتى در جنگها نيز صبر و بردبارى ميكرد تا دشمن ابتداء بيشرمى و تجاوز را آشكار مينمود.

على عليه السلام در حلم و بردبارى بحد كمال بود و تا حريم دين و شرافت انسانى را در معرض تهاجم و تجاوز نميديد صبر و حوصله بخرج ميداد ولى در مقابل دفاع از حقيقت از هيچ حادثه‏اى رو گردان نبود.معاويه را نيز بحلم ستوده‏اند اما حلم معاويه تصنعى و ساختگى بوده و از روى سياست و حيله‏گرى و براى حفظ منافع مادى بود در حاليكه حلم على عليه السلام فضيلت اخلاقى محسوب شده و براى احياء حق و پيشرفت دين و هدايت گمراهان بود.

در تمام غزوات پيغمبر صلى الله عليه و آله رنج و مشقت كارزار را تحمل نمود و از آن بزرگوار حمايت كرد و هر گونه سختى و ناراحتى را درباره اشاعه و ترويج دين با كمال خوشروئى پذيرفت.

رسول اكرم صلى الله عليه و آله از فتنه‏هائى كه پس از رحلتش در امر خلافت‏بوجود آمد او را آگاه كرده بصبر و تحمل توصيه فرمود،على عليه السلام نيز مصلحة براى حفظ ظاهر اسلام مدت 25 سال در نهايت‏سختى صبر نمود چنانكه فرمايد:فصبرت و فى العين قذى و فى الحلق شجى.يعنى من مانند كسى صبر كردم كه گوئى خارى در چشمش خليده و استخوانى در گلويش گير كرده باشد.

على عليه السلام براى استرداد حق خويش قدرت داشت ولى براى حفظ دين مامور بصبر بود و اين بزرگترين مصيبت و مظلوميتى است كه هيچكس را جز خود او ياراى تحمل آن نيست!ميفرمايد (بارها تصميم گرفتم كه يكتنه با اين قوم ستمگر بجنگ برخيزم و حق خود باز ستانم ولى بخاطر وصيت پيغمبر صلى الله عليه و آله و براى حفظ دين از حق خود صرف نظر كردم.) چه صبرى بالاتر از اين كه اراذلى چند مانند مغيرة بن شعبه و خالد بن وليد بخانه‏اش بريزند و بزور و اجبار او را براى بيعت‏با ابو بكر بمسجد برند در حاليكه اگر دست‏بقبضه شمشير ميبرد مخالفى را در جزيرة العرب باقى نميگذاشت!گويند وقتى حضرت امير عليه السلام را كشان كشان براى بيعت‏با ابو بكر بمسجد مى‏بردند يك مرد يهودى كه آن وضع و حال را ديد بى اختيار لب بتهليل و شهادت گشوده و مسلمان شد و چون علت آنرا پرسيدند گفت من اين شخص را ميشناسم و اين همان كسى است كه وقتى در ميدانهاى جنگ ظاهر ميشد دل رزمجويان را ذوب كرده و لرزه بر اندامشان ميافكند و همان كسى است كه قلعه‏هاى مستحكم خيبر را گشود و در آهنين آنرا كه بوسيله چندين نفرباز و بسته ميشد با يك تكان از جايگاهش كند و بزمين انداخت اما حالا كه در برابر جنجال يكمشت آشوبگر سكوت كرده است‏بى حكمت نيست و سكوت او براى حفظ دين اوست و اگر اين دين حقيقت نداشت او در برابر اين اهانتها صبر و تحمل نميكرد اينست كه حق بودن اسلام بر من ثابت‏شد و مسلمان شدم.

باز چه مظلوميتى بزرگتر از اين كه از لشگريان بيوفاى خود بارها نقض عهد ميديد و آنها را نصيحت ميكرد اما بقول سعدى (دم گرمش در آهن سرد آنها مؤثر واقع نميشد) و چنانكه گفته شد آرزوى مرگ ميكرد تا از ديدار كوفيهاى سست عنصر و لا قيد رهائى يابد.

على عليه السلام پس از رحلت پيغمبر صلى الله عليه و آله دائما در شكنجه روحى بود و جز صبر و تحمل چاره‏اى نداشت‏بنقل ابن ابى الحديد آنحضرت صداى كسى را شنيد كه ناله ميكرد و ميگفت من مظلوم شده‏ام فرمود:هلم فلنصرخ معا فانى ما زلت مظلوما.يعنى بيا با هم ناله كنيم كه من هميشه مظلوم بوده‏ام!

درباره مظلوميت و شكيبائى على عليه السلام پس از رحلت پيغمبر صلى الله عليه و آله (در دوران خلفاء ثلاثه) ترجمه خطبه شقشقيه ذيلا نگاشته ميشود تا صبر و تحمل آنجناب از زبان خود وى شنيده شود:

بدانيد بخدا سوگند كه فلانى (ابو بكر) پيراهن خلافت را (كه خياط ازل بر اندام موزون من دوخته بود بر پيكر منحوس خود) پوشانيد و حال آنكه ميدانست محل و موقعيت من نسبت‏بامر خلافت مانند ميله وسط آسياب است نسبت‏بسنگ آسياب كه آنرا بگردش در ميآورد. (من در فضائل و معنويات چون كوه بلند و مرتفعى هستم كه) سيلابهاى علم و حكمت از دامن من سرازير شده و طاير بلند پرواز انديشه را نيز هر قدر كه در فضاى كمالات اوج گيرد رسيدن بقله من امكان پذير نباشد.

با اينحال شانه از زير بار خلافت (در آن شرايط نا مساعد) خالى كرده و آنرا رها نمودم و در اين دو كار انديشه كردم كه آيا با دست تنها (بدون داشتن كمك براى گرفتن حق خود بر آنان) حمله آرم يا اينكه بر تاريكى كورى (گمراهى مردم) كه شدت آن پيران را فرسوده و جوانان را پير ميكرد و مؤمن در آنوضع رنج مى‏برد تا پروردگارش را ملاقات مينمود شكيبائى كنم؟پس ديدم صبر كردن بر اين ظلم و ستم (از نظر مصلحت اسلام) بعقل نزديكتر است لذا از شدت اندوه مثل اينكه خار و خاشاك در چشمم فرو رفته و استخوانى در گلويم گير كرده باشد در حاليكه ميراث خود را غارت زده ميديدم صبر كردم!تا اينكه اولى راه خود را بپايان رسانيد و عروس خلافت را بآغوش پسر خطاب انداخت!عجبا با همه اقرارى كه در حيات خويش به بى لياقتى خود و شايستگى من ميكرد (و ميگفت:اقيلونى و ست‏بخيركم و على فيكم.-مرا رها كنيد كه بهترين شما نيستم در حاليكه على در ميان شما است) بيش از چند روز از عمرش باقى نمانده بود كه مسند خلافت را بديگرى (عمر) واگذار نمود و اين دو تن دو پستان شتر خلافت را دوشيدند،خلافت را در دست كسى قرار داد كه طبيعتش خشن و درشت و زخم زبانش شديد و لغزش و خطايش در مسائل دينى زياد و عذرش از آن خطاها بيشتر بود.

او چون شتر سركش و چموشى بود كه مهار از پره بينى‏اش عبور كرده و شتر سوار را بحيرت افكند كه اگر زمام ناقه را سخت كشد بينى‏اش پاره و مجروح شود و اگر رها ساخته و بحال خود گذارد شتر سوار را به پرتگاه هلاكت اندازد،سوگند بخدا مردم در زمان او دچار اشتباه شده و از راه راست‏بيرون رفتند من هم (براى بار دوم) در طول اينمدت با سختى محنت و اندوه صبر كردم تا اينكه (عمر نيز) براه خود رفت و خلافت را در ميان جمعى كه گمان كرد من هم (در رتبه و منزلت) مانند يكى از آنها هستم قرار داد.

خدايا كمكى فرماى و در اين شورا نظرى كن،چگونه اين مردم مرا با اولى (ابو بكر) برابر دانسته و درباره من بشك افتادند تا امروز در رديف اين اشخاص قرار گرفتم و لكن باز هم (بمصلحت دين) صبر كردم و در فراز و نشيب با آنها هماهنگ شدم (سابقا گفته شد كه اعضاء شورا شش نفر بودند) پس مردى (سعد وقاص) بسابقه حقد و كينه‏اى كه داشت از راه حق منحرف شد و قدم در جاده باطل نهاد و مرد ديگرى (عبد الرحمن بن عوف) بعلت اينكه داماد عثمان بود از من اعراض كرده‏و متمايل باو شد و دو نفر ديگر (طلحه و زبير كه از پستى آنها) زشت است نامشان برده شود.بدين ترتيب سيمى (عثمان) در حاليكه (مانند چهار پايان از كثرت خوردن) دو پهلويش باد كرده بود زمام امور را در دست گرفت و فرزندان پدرش (بنى اميه) نيز با او همدست‏شده و مانند شترى كه با حرص و ولع گياهان سبز بهارى را خورد،مشغول خوردن مال خدا گرديدند تا اينكه طنابى كه بافته بود باز شد (مردم بيعتش را شكستند) و كردارش موجب قتل او گرديد.

چيزى مرا (پس از قتل عثمان) بترس و وحشت نينداخت مگر اينكه مردم مانند يال كفتار بسوى من هجوم آورده و از همه طرف در ميانم گرفتند بطوريكه از ازدحام و فشار آنان حسنين در زير دست و پا مانده و دو طرف جامه‏ام پاره گرديد.

مردم چون گله گوسفندى كه در جاى خود گرد آيند (براى بيعت) دور من جمع شدند و چون بيعت آنان را پذيرفتم گروهى (مانند طلحه و زبير) بيعت‏خود را شكستند و گروه ديگرى (خوارج) از زير بار بيعت من بيرون رفتند و برخى نيز (معاويه و طرفدارانش) بسوى جور و باطل گرائيدند مثل اينكه آنان كلام خدا را نشنيدند كه فرمايد:ما سراى آخرت را براى كسانى قرار ميدهيم كه در روى زمين اراده سركشى و فساد نداشته باشند و حسن عاقبت مخصوص پرهيزكاران است.

بلى بخدا سوگند اين آيه را يقينا شنيده و حفظ كردند و لكن دنيا در نظر آنان جلوه كرد و زينت‏هايش آنها را فريب داد.

بدانيد سوگند بدان خدائى كه دانه را (در زير زمين براى روئيدن) بشكافت و بشر را آفريد اگر حضور آن جمعيت انبوه و قيام حجت‏بوسيله يارى كنندگان نبود و پيمانى كه خداوند از علماء براى قرار نگرفتن آنان در برابر تسلط ستمگر و خوارى ستمديده گرفته است وجود نداشت هر آينه مهار شتر خلافت را بر كوهان آن انداخته و رها ميكردم و از آن صرف نظر مى‏نمودم و شما در مى‏يافتيد كه اين دنياى شما (با تمام زرق و برقش) در نزد من بى ارزشتر از آب بينى بز است (1) .

على عليه السلام در اين خطبه در اثر هيجان ضمير و فرط اندوه شمه‏اى از صبرو تحمل خود را درباره مظلوميتش اظهار داشته و بر همه روشن نموده است كه تحمل چنين مظلوميتى چقدر سخت و طاقت فرسا است زيرا آنجناب كه مستجمع تمام صفات حميده و سجاياى عاليه اخلاقى بود در مقابل سعد وقاص و معاويه و امثال آنها قرار گرفته بود كه تقابل آنها از نظر منطق درست تقابل ضدين است چنانكه خود آنحضرت فرمايد روزگار مرا بپايه‏اى تنزل داد كه معاويه هم خود را همانند من ميداند! تحمل اينهمه نا ملائمات در راه دين بود و بهمين جهت وقتى ضربت‏خورد فرمود فزت و رب الكعبة.

پى‏نوشت:

نويسنده : probe52 | ۱۳ شهريور ۱۳۸۹ ساعت ۰۶:۵۸:۰۰ | آرشيو نظرات (0) | ادامه مطلب


[ ۱ ]
معرفي وبلاگ
 

صبر و حلم امام علي عليه السلام

 
 

فهرست اصلي
 
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
افزودن به علاقه مندي ها
صفحه خانگي
 

 
 

آرشيو موضوعي
 
موضوعي ثبت نشده است
 
 

آرشيو ارسال ها
 
شهريور ۱۳۸۹
 
 


پيوند ها
 
لينكي ثبت نشده است
 
 


لوگوي دوستان
   
 




 

تمام حقوق متعلق به تك بلاگ است
[ بستن پنجره ]